زحمت این شعر رو خانم سمیه مجدی کشیدند ولی به علت نداشتن ایمیل از ایشون نتونستم براشون اکانت نویسندگی بسازم.
اگر دیدگاه بذارن میتونم این مشکل رو برطرف کنم.ممنون از ایشون.و اما شعر:
بعضی از شادی ها را دیگران خراب کردند ،
خیلی از خوشی ها را خودمان کوفت خودمان کردیم .
زندگی است دیگر…
یک وقت هایی نوک پا نوک پا راه میروی که خیس نشوی ،
یک زمانی هم همه ی دار و ندارت را به آب میزنی،
دل به دریا میزنی …
هر چه هست داستان یک لحظه است .
یک آن ، یک مهلت ،
یک فرصت اصلا یک ” فرصت ” را بگذاری که بگذرد؛
” این زمان ” بشود ” آن زمان “…. می شود
بسان چای یخ کرده ی روی میز که با عشق دم کرده بودی و یادت رفته ،
سرد شده ، از دهان افتاده…
طعم تلخ و گس شده اش حالا با هیچ قند و شکلاتی به مذاق هیچ طبعی خوش نمی آید …
خورده نمیشود که نمی شود ،
باید بریزیش دور…
” فرصت ” را که بگذاری بگذرد میشود مثل آبِ تنگِ ماهی که به وقتش عوض نشود
آنوقت دیگر آن ماهی هم ماهی نمی شود…
فرصت لبخند زدن را نگذارید به آسانی بگذرد
سلامسمیه جان واقعا زیبا بودلذت بردم بازم بزارین از این شعراجز تشکرو قدر دانی چیزی نمیتونم بگم بازم مرسی
روزای خوبه دنیا کجا رفت؟تو قصه ها رفت؟یا از اینجا رفت؟گونه ها خیسه دلا پاییزه بارون قحطی از ابر میریزه.همه با هم قهر همه از هم دور.روزا مثل شب .شبا سوتو کور.ن تو آسمونیم نه رو زمینیم.انگار که خوابیم کابوس میبینیم.روزا و شبا اینجور می گذرن .هر جا که میخوان مارو میبرن