محمد حسن مجدی نسب2014-03-03T11:47:48+00:00هفت ساله بودم واون موقع نه یخچالی بود ونه کولری ونه ماشینی ونه خیلی چیز های دیگه ظهرهای تابستون شبستون ناهار می خوردیم وشوادون می خوابیدیم وشبها توحیاط آجر فرش که خنکای آن از آب پاشی برروی آن ذوق زده مون می کرد شام می خوردیم وشبها بر پشت بام می خوابیدیم بر روز زمین کاه گل آن که وقتی آنرا آب پاشی می کردیم از بوی مطبوع کاه گل به وجد می آمدیم وتشنگی خود را با جرعه ای...