مَنظَرِ آموزگار
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﻋﮑﺲ ﻫﺎ در گذار زندگی، ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ با خود ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ دارند، ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﮐﻪ اگر ﺩَﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳَﺮ ﻭ رویشان بکشیم ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻮ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ می مانند. ﻭﻟﯽ دسته ای از ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ، پِنداری ﺩﺭ ﭘﺲِ خروارﻫﺎ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ی ﺗﻤﺎﻡ تمدن های ﺑﺸﺮﯼ قدمتی نهفته دارند.
ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﮔﺮﻣﯽِ این ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺯﯾﺒﺎ، ﻣﺜﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ساحل ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﺪﯾﺘﺮﺍنه ست. ﮔﺮﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ..
ﺑﻌﻀﯽ افراد پیرامونِ ما، ﺳﻬﻢ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ایجاد ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺯﯾﺒﺎ دارند، ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ مانند یک قِدیس اند، و برخی همانند ﻗﻬﺮﻣﺎن ﯾﮏ ﺭُﻣﺎﻥِ جذاب، تمام نشدنی.
و ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﺳﻔﯿﺪﮔﺮ، دبیر ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ سالِ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺳﻮﻡ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥِ ما، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ خوبان این سیاره ی زیباست. ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ پر ﺗﻼﺵ که سعی می کرد ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﮐﻠﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭا به دﺭﺳﺘﯽ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯد.
دبیر خوش زبانِ ما، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ بود ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﻘﻮﻕ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﻫﻤﯿﺖ والایی ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ را ﺑﻪ ایستادگی و ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺣﻖ ﺧﻮد، ﺩر مقابل تمام ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﻫﺎ ﻭ ﺁﺯﺍﺭِ آشکار و نهانِ جامعه ی عمدتا «مرد سالار» ﺗﺸﻮﯾﻖ می کرد.
من ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ این انسان متعهد ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﻣﻌﻠﻤﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻣَﺮﺣﻠﻪ ﺑﻪ ﻣَﺮﺣﻠﻪ ی ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺩﺭﮎ ﺟﻬﺎﻥ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻥِ ما، برنامه داشت و شاگردانش را ﺑﻪ ﺍُﺭﺩﻭﯼ ﺧﻮﺩﺳﺎﺯﯼ فرا می خواند.
مکانی دِنج که با آن پَرتوهای نوازشگرش، روح آدمی را در بَر می گرفت ، می فشرد و برایش آواز شکوهمند هستی را می سرود. ﻣﺴﯿﺮﯼ ﮐﻪ دبیرِ آداب دانِ ما ﺑﺮﺍﯼ ﺍُﺭﺩﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﭘﺮ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺧﻢ بود ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﻭَﺳﯿﻊ.
ﻭﻗﺘﯽ گام هایمان را بر ﺭﻭﯼ ﺻﺨﺮﻩ های سخت و ﺑﻠﻨﺪِ صعود می گذاشتیم، اَسرار دست نخورده ی زندگی را در ذهنمان هجی می کرد، آن هنگام که ﻫر یک از ﻣﺎ به ﺭﻭﯼ ﭘﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﻩ می لغزیدیم، ﻣﯽ ﺗَﺮﺳﯿﺪﯾﻢ و یا اندکی بی قرار می شدیم، ﻣﯽ گفت: «ﻧﺘﺮﺳﯿﺪ! ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺎﻻ و پائین ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎست، ﺳُﺮ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻫﺎ و افتادن هاست. دست به زانو گذاشتن و برخاستن هاست. نمی توان همواره و ﯾﮑﻨﻮﺍﺧﺖ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺖ.»
و ما دریافتیم که ﺩﺭ مسیر ﺯﻧﺪﮔﯽِ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ در دل تاریکی ها پنهان شده، ﻭ هیچ کس نمی داند ﭘﺸﺖ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﯾﺎ چندمین ﭘﯿﭻ و خم زندگی اش، ﭼﻪ سرنوشتی در انتظارش است، و دستانِ بازیگر سرنوشت تا کجای این مسیر پُر فراز و نشیب و سخت ما را همراهی خواهد نمود.
فقط دریافته بودیم که آینده آبستن وقایع شِگَرف خواهد بود و بنابراین باید ﺑﻪ رؤیاهای خویش ﺍﯾﻤﺎﻥ می آوردیم ﺗﺎ ﻣﺴﯿﺮهای مَواج و طوفانیِ این اقیانوس پُر تلاطم را تا رسیدن به مقصد همیشگی بپیماییم و از خطرهای دهشتناک این جهان پُر رمز و راز هرگز هراسی به دل راه ندهیم.
وقتی به قله ی کوه رسیدیم، بُهت زده با ﺁﺑﺸﺎری ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺯﻻﻝ مواجه شدیم، اِعجاز رازآلوده ای در تصویر آبشار، انگار با سِحر و فسون درآمیخته بود..
تازه اینجا بود که دریافتیم این همه سختیِ مسیر تا رسیدن به این نقطه ی بِکر چقدر ارزشمند بود، گویی وارد جهانی نو و شگفت انگیز شده بودیم، سرزمینی که متعلق به هیچ کجای دنیا نبود.
زمینِ زیر پایِ مان و فضایی بی منتها با رنگ های دل فریب مُنقَش در بالای سر، مَنظره ی کَهربایی آسمان، کوه های سر به فلک کشیده ی عظیم، به مانندِ غول های از خواب برخاسته از قصه های کُهَن سر برآورده بودند؛ و ما همچنان مات و مبهوت به سرزمین قصه ها می نگریستیم، منظره هایی بی عیب و نقص که انسان را به طور غریزی به یاد جایگاه اصلی اش می اندازد و در دَم تمام سلول های وجودش آن را طلب می کند.
احساسی که من و دوستانم در آن روز داشتیم مثل مَحو شدن در یک رؤیای زیبا بود. رؤیایی بی کران و البته دست یافتنی. رؤیایی که می توان زیر سایه های خُنکش تا ابد آسوده و بی پایان آرَمید. رؤیایی که شاید هرگز تکرار نمی شد. و ما آن قدر سَرمَست و شادمان بودیم که حس می کردیم در آفرینش جهان با هم نقطه ی اتصالی داریم.
در آن ساعات خوشی که با آموزگار زندگی مان سپری می شد، فکر می کردیم متعلق به جهانی دیگریم، جهانی شگفت انگیز و فلسفی؛ هیجانی عجیب به جانمان چنگ انداخته بود که نیمی از آن لذت «آموختن» بود و نیمی دیگر مفهومی مبهم و «ناشناخته» و حتی گنگ
در طول شب، نه صاحبِ خود که متعلق به جهانِ پیش رو بودیم. مادام که سخنان دبیرمان در لایه های پنهان و تو در توی ذهنمان تکرار می شد (من چه کسی هستم؟) این حرف های پُر رمز و راز آن چنان در بَند بَند وجودمان رُسوخ کرده و خود را می تنید که گاهی از شدت احساساتی که بر ما چیره می شد، اشک می ریختیم، و فردای صبحی که از خواب بیدار می شدیم حس می کردیم ریشه هایمان کمی محکم تر شده و برای مبارزه با تندبادهایی که امروز و فرداها از راه خواهند رسید، آماده ایم؛ و دیگر حتی آن باران های یأس آور و مهیب، همچون رگبار بر سرمان نمی بارید.
در کلاس درس ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺸﺘﺎﻕ آموختن ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺻِﯿﻘﻞ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ را بر صفحه ی سپید ذهنمان می نوشت.
حرف های صِیقل خورده اش به مانندِ یک نسیم روح نواز از سمتِ دریاها بود ، و گاهی هیجان انگیز چون نکته هایی ژرف و زیرخاکی از کتابی تاریخی و کهن.
در جانِ کَلامش همیشه چیزی نهفته بود، مثل محبت انسانی آمیخته با دِرایتی بَشری.
می گفت: « ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﯿﭻ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻨﺸﺎﺀ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻩ ﭘَﺲ ﻫﯿﭻ ﺑﺎﺵ، ﻭﻟﯽ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﻪ. پَس ﻫﯿﭻ ﺑﺎﺵ! ﻭ ﺗﺎ ﺟﺎﯼ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﻣﺤﺒﺖ کنید . ﺣﺘﯽ ﺑﻪ کسانی ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭند.»
این سخنان معلم ﻣﺜﻞ جملاتی از ﻧﻮﯾﺴﻨﺪگان ﺑﺰﺭﮒِ جهان بود ﮐﻪ با ﻗﺪﺭﺕ کلامشان ﺟﺎﺩﻭمان می کرد!
مثل سخنان زوسیمای پیر در برادران کارمازوف
که میگفت: «برادران از گناه آدم ها نهراسید ، آدمی را در گناهش نیز دوست بدارید ، چه این شباهت به محبت خداوند اوج محبت در زمین است»
ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ سفیدگر ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﮔﺎﻥ ﻧﺴﻠﯽ است ﮐﻪ ﻣﯽ شود ﺍﻭ را ﺍﻧﺴﺎنی کم نظیر ﻗَﻠﻤﺪﺍﺩ ﮐﺮﺩ. ﻧﮕﺎﻫَﺶ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥِ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﺴﯽ ساخت ﻣﻨﺤﺼﺮ به فرﺩ.
ابعاد انس او با مفهوم ﺭﻧﺞ ﺩﺭ ﻭﺟﻮدش، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ی ﭘَﻬﻨﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ. گویی ﺗﻤﺎﻡ سنگینی زمین را بر شانه هایش ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ، ﻭﻟﯽ هرگز رَدِ باریک و ماندگارِ لبخند از لبانش محو نمی شد.
ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ میراث جنگ در پیکرش می کشید، گاه لحظه ای ﺗﮑﯿﻪ اش را به دیوار می داد و با تمام وجود سعی می کرد هجوم زخم های کُهنه و لِجام گسیخته ای که گهگاه و سَرزده در وجودش شورش می کردند، تنها با یک تَبسم ساده و زیبا التیام بخشد.
کلمه ی «شیمیایی» شاید از مَنظَر خیلی ها یعنی دشمن مزمنی که به مرور کَمر به از کار انداختن ریه ات، پوستت و تَک تک نفس هایی که می کشی، بسته است، ولی دبیرِ ما معتقد بود آن چیزی که ماها دشمنش می پنداشتیم برایش بیشتر از یک «رَفیق» دیرینه همراه بوده است.
چشم هایش همیشه چیزی را می دیدند که کمتر کسی قادر به دیدنش بود، کیلومترها جلوتر.. گویی همیشه در پس زمینه ی ذهنش چیزی سیال می درخشید، علامت می داد، اشاره می کرد، و بعد پیله ی یک فکر زیبا در ذهن روشنش بسته می شد، اندیشه ای جان می یافت، سِپَس به پروانه ای باشکوه تبدیل می شد و تا بی انتها پرواز می کرد.
مدت هشت سال از زندگی اش در ﺟﺒﻬﻪ های غرب سپری شده بود، در جنگی نابرابر. جنگی که همچون گرداب به راحتی او و هم رزمانش را در کام خود کشیده و در هم مچاله کرده بود. رَمَق حیاتشان را به یَغما برده و در واپسین لایه های زمین مدفون کرده بود.
جبهه ی غرب گاهی شبیه آتشگاهی می شد که با شعله هایش همچون موجی مَهیب و سرکش از راه می رسید، از سرشان می گذشت و تمام روشنی ها و امید سربازان را در یک دَم خاموش و تبدیل به خاکستر می کرد. در این میان معلم ما در نهایت توانسته بود ازدلِ آتش به نیمه سلامتی عبور کند و تبدیل به «ققنوس» شود.
هر چند غم از دست دادن همسنگری هایش زخمِ کاری بَر قلبش نشانده بود که با هیچ مرهمی جای خالی اش پُر نمی شد.
همیشه یک چیزی مثل بُغضِ فروخورده در چشمانِ زنده اما تَب دارش کمین کرده بود.
محمدرضا سفیدگر مثل خیلی های دیگر می توانست یک ﺻﻨﺪﻟﯽ ﮔﺮﻡ ﻭ مخملین ﺑﺎ ﺗﺠﻤﻼﺕ و سرمایه ی ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ را صاحب باشد، ﻭﻟﯽ ﭼﺸمانش را ﺑﻪ ﺭﻭﯼ تمام ﻇﻮﺍﻫﺮ دنیوی ﻭ ﺗﺠﻤﻼﺕ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥِ پر زرق و برق بَست ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﻐﻞ معلمی را ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻭ ﻣﺸﺎﻭﺭ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺭا ﺩﺭ ﻫﺴﺘﻪ ی مشاوره برگزید.
حتی دعوت های مکرر به تدریس در دانشگاه ها را نمی پذیرفت و اعتقاد داشت که تنها وظیفه ای که در زندگی بر عهده خواهد گرفت بارور کردن ذهنِ پویای نوجوانان دیارش خواهد بود و مدرسه تنها مأمن و مسکنِ زندگی اش .
جهانی ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ آن ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺫﺭﻩ ای از این لایتناهیِ بی مرز و انتهاست. هر آن احتمالِ محو شدن سیاره ی آبی ما از ضمیرِ این لوح هستی، وجود دارد.
همان طور که می دانیم ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ باقی و ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ نیست، ولی قبل از وقوع هر اتفاقی بهتر است به زیبا ترین شکل ممکن این دنیای بی کران و ناشناخته را دوست داشته باشیم و به آن عشق بورزیم. به باور من عشق تنها اکسیری ست که باعث باروری اندیشه ها و پُر شدنِ حیات آدمی می شود.
ﺗﻤﺎﻡ تلاش معلمِ من بر این پایه ی امیدواری شکل گرفت که مفهوم «عشق» و «چگونه زیستن» را ﺑﻪ بهترین نَحو ممکن به ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍنش بیاموزد.
و این انسان ها مثل نویسندگان و شاعران بزرگ، روح جاری جهانند و جهان بدون روح محکوم به فناست، و فراموش نکنیم که اندیشه ها و واژه ها توانایی تغییر جهان را دارند.
از بخت بیدار و اقبال بلند من و دوستانم بود که در دوران آموزش و تحصیل ﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ والا ﺁﺷﻨﺎ شدیم. ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ به غایت زیبا ﺍﻧﺪﯾﺶ، ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ دل انگیز.
انسان هاﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺿﺎ ﺳﻔﯿﺪﮔﺮ، از زمره دبیرانی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺘﺎﺏ های درسی را منبع واحدی ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﻣَﺪِ ﻧﻈﺮ ﻗﺮﺍﺭ نمی دهند، بلکه در حین تدریس زوایای ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺟﻬﺎﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺗﺸﺮﯾﺢ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍنشان ﯾﺎﺩﺁﻭر می شوند ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﯿﭻ مسأله ای به سادگی عبور نکنند ﻭ از ظواهر کوچک و کم رنگ زندگی گرفته تا بنیاد های عمیق فکری را دریابند.
در هزار چَم روحِ برجسته ی معلم ما رموزی جان افروز و زیبا نهفته بود، و اگر در متن زندگی اش باریک بین می شدی به راحتی می توانستی رگه هایی از اندیشه های بلوغ یافته و گوهرهای درخشان و «منیر» و «منیع اش» را کشف کنی.
امروزه و در اوج تاریکی های پیشِ رویِ تمدن بشری، که انسان های این سیاره را در برگرفته، و در دلِ این بی مبالاتی های رها شده و اندیشه های بلوغ نیافته ، همیشه نیاز به چنین انسان های پیامبر گونه ای است به سانِ آموزگار، تا بتوانیم به کمک این انسان ها، پنجره های رو به روشنی زندگی مان را تا انتها باز کنیم و از اَنوار طلایی، درخشان و سپیدفامِ آگاهی برخوردار شویم وتجربه های مفید را در فراسوی امروز و فرداهای خودمان ببینیم.
به نظرِ من همین یک درخششِ پایدار همیشه برای تحرک و پویایی دنیای مان لازم و شاید کافیست.
ﺧﺪﺍیگان ﺭا ﺻﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺷﮑﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻓﺮﯾﺪن ﭼﻨﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ مفید و موثر. 🦋
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
دیدگاهتان را بنویسید