سرسخت چون الماس لطیف چون نسترن

خیلی مایل بودم ایشان را از نزدیک ببینم وبرای این کار با توجه به مشغله شغلی ایشان باید برنامه ریزی دقیقی می کردم ماه رمضان مانع این برنامه ریزی شد بالاخره با محمد علی برادرم تماس گرفتم واز ایشان مدد خواستم چند روز  بعد تماس گرفتند وشماره تلفن ایشان را به من دادند و قرارشد خودم با ایشان تماس بگیرم پیش خود گفتم با مشغله فوق العاده بالایی که دارند فکر نکنم مرا پذیرا باشند دوم  شهریور ماه با ایشان...

یادی از مردی نکو ( ۳ )

شهین خانم گفت : حاج کاظم فعال سیاسی بود !!! من و حامد بر تعجبمان افزوده شد و پرسیدیم : جدی ؟ گفت : بله ! حاج کاظم پنج سال از طرف حکومت محمد رضا شاه ممنوع الخروج بود . در طی این پنج سال حاج کاظم تمامی موقوفات و وجوهاتی را که جمع می کرد به شخصی به نام اقای " مبین " که اهل افغانستان بود تحویل می داد تا انها را به دست " امام خمینی " در نجف...

یادی از مردی نکو ( ۲ )

 رییس قطار که از ما وقع اطلاع داشت بسیار به من دلداری داد و گفت مطمئن باش همسرت در یوگسلاوی به شما می پیوندد و برای اطمینان بخشیدن به من ، در کوپه را از بیرون قفل کرد و علیرغم طی طریق قطار از چندین کشور ، هیچ کس ویزایی از من درخواست نکرد و به بلگراد رسیدم و این میسر نبود مگر همکاری رییس قطار . همین که از قطار پیاده شدم در ایستگاه با یک ایرانی روبرو شدم که...

یادی از مردی نکو

بغض راه گلویش را بسته بود.تنها راه چاره " اشک " بود . اشکی که آرام آرام گونه ها را طی کرد و به چادرش افتاد. یاد مرحوم حاج کاظم داغش را دوباره تازه کرده بود. سکوتی سنگین حکمفرما شد.لحظاتی بعد  اشک ها را  سترد و صحبتش را ادامه داد .... جمعه 91/5/13 مهمان خانم "شهین مجدی" همسر حاج کاظم مجدی عرب بودیم. من و آقای حامد مجدی برای تهیه گزارشی از زندگی آن مرحوم نزد ایشان رفته بودیم. ابتدا از ایشان...

بیمارستان ایت الله نبوی

دو مرتبه رفتنم به بیمارستان نبوی افاقه نکرد تا بالاخره برای سومین بار اقای محمد حسن مجدی نسب واسطه شدند و ملاقات با ریاست بیمارستان اتفاق افتاد . قصد داشتم گزارشی از کمک های مرحوم حاج غلامرضا مجدی نسب به بیمارستان نبوی تهیه کنم و لذا ملاقاتی با ریاست محترم بیمارستان گذاشتم . دوشنبه دوم مرداد . ساعت 9 صبح . دفتر مدیریت بیمارستان ایت الله نبوی . اقای سید عبدالله ( سید سعید ) نبوی یکی از پنج پسر ایت الله سید...

معرفی یکی از جوانان موفق خاندان بزرگ مجدی

     فرزند هنر باش نه فرزند پدر             فرزند هنر زنده کند نام پدر را      قدم که به اطاقش گذاشتم شوکه شدم به طوری که سلام حسین ( سعید ) را نشنیدم . اطاقش را به شکل زیبایی اراسته بود . سازهای مختلفش را در گوشه و کنار اطاق اویزان کرده بود و در گوشه ای دیگر کوزه هایی که با خطوط زیبا مزین شده بودند به چشم می خورد . موسیقی ارامی که ما را با خود به عالمی دیگر...