حسین مجدی نسب۱۳۹۲/۱۲/۱۲ ۸:۱۴:۵۶چشمان تیره,آرایش مناسب ,بالا تنه ای برهنه,لبخندی بر لب,زل زده در چشمان من که روبرویش ایستاده بودم.چشمان گیرایی داشت.در نگاهش آرامش بود.لباسش پر زرق و برق بود.مقابلش سفره ای گسترده شده بود که در آن موز و برنج و نارگیل به چشم میخورد.یکی از دستانش رو به آسمان بود و دیگری رو به جلو.یک پایش را روی صندلی در خود جمع کرده بود و دیگری را کشیده.صندلی نبود بیشتر شبیه یک مبل زیبا بود.زیورالاتش کاملا هندی بود.همان النگوها یا دستبند...