با تلفن منزلش تماس گرفتم والهام خانم دخترش گوشی را برداشت بهش گفتم میخوام بیام پیش بابات گفتند بفرمایید نیم ساعت بعدش خونشون بودم وارد اتاق پذیرایی شدم خونه ای که از تمیزی برق میزد وآقا مظفر مجدی پسر مرحوم محمد علی روی مبل نشسته بود وقتی سلام کردم نگاهم کرد ازش پرسیدم منو میشناسی هق هق گریه کرد واین گریه اش تا مادامی که خونه شو ترک کردم ادامه داشت دوسال پیش سکته مغزی کرده بود وتمامی اندام بدنش بجز دست راست ودهانش از کار افتاده بودن هیچکس حتی زن وبچه هاشو رو نمی شناخت دائم گریه میکرد بنده خدا معلوم نبود تو دلش چی میگذره درد داشت گرسنه بود یاد گذشته ها افتاده بود نمیدونم چون قدرت بیانشو از دست داده بود وفقط گریه میکرد وبوه بوه(پدر –پدر)می کرد بر اثر یک جا نشستن خیلی چاق شده بود خانمش صغری خیری گشتی نهایت فداکاری را در حقش کرده بود ووقتی از ش تشکر کردم بهم گفت من فقط انجام وظیفه می کنم بهم گفت برا یه لحظه چیزی یادش میاد وسریع دوباره یادش میره عکسی ازش گرفتم وبهش گفتم اینو میشناسی نگاهش کرد وگریه کرد دنیا چقده کوچیکه سال۱۳۵۴ از طرف دانشگاه در هفت تپه مشغول کار آموزی بودم وایشون در اونجا کار میکرد وبا شور وشوق کارشو انجام می داد عصرها یا هم به دزفول بر می گشتیم بعد از بازنشستگی اش همیشه در روضه ها می دیدمش که با دوچرخه اش میومد الان چند ساله دوچرخه اش باز نشسته شده و خودش هم زمین گیر دخترش الهام در دانشگاه آزاد دزفول مترجمی زبان میخونه ومحمد پسرش در شرکت نفت مسجدسلیمان مشغول کاره ومهدی هم کابینت سازی میکنه هر دو پسرش هم ازدواج کردن یاد خانم دکتر نسترن افتادم وپیش خود گفتم آیا میتونه کمکش کنه نمیدونم شاید اگه این نوشته را خواند فرشته نجاتش بشه بنده خدا خیلی زجر جسمی وروحی می کشه خیلی براش ناراحت شدم بو سیدمش وخونه شو ترک کردم DSC_0104