September 28,2021 | ۱۴۰۰/۰۷/۰۶
اخبار ویژه

حکایت های کوتاه

حکایت های کوتاه

روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به یک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقیر هستند آنها یک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت و درپایان سفر مرد از پسرش پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسرگفت : فهمیدم که ما درخانه یک […]

روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به یک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقیر هستند آنها یک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت و درپایان سفر مرد از پسرش پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسرگفت : فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم وآنها چهارتا. ما در حیاتمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. مادرحیاتمان فانوس های تزیینی داریم وآنها ستارگان را دارند ممنونم پدر! تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند. ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند. ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده. و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان بدر برده می داند. هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید! باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند. دیروز به تاریخ پیوست، فردا معماس
معاویه به خوردن بره ی بریانی مشغول بود . ناگهان عربی از در آمد و در خوردن با شرکت کرد و با حرص و ولع بسیار گوشتها از هم درید و استخوان ها را می شکست.
معاویه گفت: از رفتار تو چنین معلوم است که پدر این بره تو را شاخ زده است.
اعرابی گفت: از این شفقتی که تو درباره ی او داری ، چنان پیداست که مادرش تو را شیر داده است !!