سال ۱۳۵۳در رشته مکانیک قبول شدم وبرای تحصیل به سمنان رفتم شهری که مرکز استان سمنان بود شهری ساکت وآرام در دل کویر که زمستانهای سرد وپربرف وتابستانی معتدل وشبهایی پر از ستاره دارد که نماد شهرهای کویری است مناطق ییلاقی باصفایی در اطراف آن قرار دارد که در تابستان سکونت گاه مردم آن دیار می باشد تا از گرمای کویر در امان باشند ومعروفترین آنها شهمیر زاد است که در بیست کیلومتری این شهر قرار دارد مکانی خنک ورویایی که پاتوق ما در روزهای تعطیلی آخر هفته بود غرض از این مقدمه این بود که مرحوم عموی عزیزم زنده یاد حاج نورعلی مجدی نسب قرار بود برای چند روزی نزد ما به سمنان بیایند ودی ماه سال ۱۳۵۴به وعده خود عمل کردند ووارد سمنان شدنددر آن موقع در کارخانه آجر توکل مشغول کار بودند وکار ایشان فوق العاده سخت وطاقت فرسا بود ایشان از ساعت ۶صبح تا ۷عصر حتی روز های تعطیلی مشغول کار بودند وبرای چند روز استراحت نزد ما آمده بودند به محمد علی برادرم که در دانشگاه رشت درس می خواندندجریان آمدن ایشان را گفتم وایشان نیز به سمنان آمدند من به اتفاق دونفر از دوستانم در دو اتاق زندگیَ می کردیم در این چند روزی که ایشان نزد ما بودند فوق العاده به همه ما خوش گذشت یک روز صبح زود ینج نفری به شهمیر زاد رفتیم شوخی های ایشان با جمع ما یکی از روزهای فرامواش نشدنی من است محل نشستن ما کنار چشمه ای بود که آب آن فوق العاده سرد بودبا یکی از دوستانم به نام علی صانعی جناغ مرغ شکستند وقرار شد هر کسی که باخت در این آب شنا کند طولی نکشید که علی باخته این مسابقه گردید ولی از رفتن داخل آب خود داری می کرد به علی گفت آبی برایش بیاورد تا ایشان مشغول پر کردن لیوان بودند اورا داخل چشمه انداختند لرزیدن این بنده خدا وخنده های بلند ماوآتشی که بعداروشن کردیم واقعا دیدنی بود آن روز خیلی به ما خوش گدشت موقع برگشت سرما ایشان را کلافه کرد بطوری که ژاکتم را از تنم در آوردم وبه ایشان دادم شبهای زمستان شهرهای کویری لطف دیگری دارد تا دیر وقت بیدار بودیم وبه حکایات شیرین ایشان گوش می دادیم بعد از سه روز ایشان قصد برگشت نمودندوبسیار ناراحت بودند وقتی علتش را پرسیدم گفت در تمام عمرم اینقدر راحت وشاد نبوده ام وباز باید به سرکار برگردم و در فکر پدرت هستم که بجز کارهای خودش کارهای مرانیز باید انجام دهد اصرار ما برای اینکه چند روزی بیشتر او را نگه داریم به جایی نرسید او را به ترمینال بردیم موقع خدا حافظی ایشان را در بغل گرفتم وقتی همدیگر را بوسیدیم قطرات اشکش را بر صورتم حس کردم وناباورانه دیدم که هر پنج نفرمان گریه می کنیم دقایقی بعد ایشان سمنان را ترک کردند اولین وآخرین سفرش به سمنان بود خدایش بیامرزد.

1

محمد علی مجدی نسب – حاج نورعلی مجدی نسب – محمد حسن مجدی نسب – علی صانعی

5

حاج نورعلی مجدی نسب – محمد حسن مجدی نسب – اسدالله جلالت

2

حاج نورعلی مجدی نسب – محمد حسن مجدی نسب – اسدالله جلالت – محمد علی مجدی نسب

4

حاج نورعلی مجدی نسب – محمد علی مجدی نسب