مسعود مجدی۱۳۹۱/۶/۸ ۲۰:۳۳:۱۷شاعری پیش امیر دزدان رفت و ثنایی در وصف او گفت. امیر دزدان فرمود تا جامه از تن شاعر در آورند و از ده بیرونش کنند. شاعر برهنه در سرما راه می رفت. . سگان به دنبال وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، سنگ در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشوده اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید، گفت: ای حکیم،...