برایِ تو

عزیز من،سلام پانزدهمین سال نبودت را،امروز تقویم و تاریخ پاییزی‌اش به رخم می‌کشند و هرچه از بی‌رحمیِ آبان بگویم،کم است. امیدوارم حالِ دلت جاری در عشق باشد،حال ما‌هم به‌سان آن دردمندی‌ست که علاجش مریض خانه‌ی وجود توست. ابرهای پاییزی را بغض خفه کرده و خورشید ناراحت از طلوع امروزش،نیامده تاب غروب بند دلش را پاره کرده است. ساعت میلی به حرکت ندارد و ساز‌هایم میلی به نواختن،انگار که قفسی فولادی هوس پریدن را از هوش چکاوک آوازه‌خوان گرفته باشد سرزمین من، میان وعده های جنون این...

سرزمین پدری

وقتی از جاده قدیم اهواز میرفتم خرمشهر وقتی از کنار دارخوین رد میشدم و فیلرهای نفتی رو میدیدم وقتی از کنار نیشکرها رد میشدم و بوی شرجی از بین نیشکرها میومد وقتی از دور شعله ها نفت رو میدیدم وقتی میرفتم آبادان و میرسیدم ایستگاه هفت و از جاده پالایشگاه میرفتم ته لنجیا و یه دور تو بازار میچرخیدم و اخر سر کجا میفرفتم؟ تو شرجی، بازار ماهی فروشا و یه ماهی میخوردم و یه قلیون کنار اروند و خیره به آب و لنجا. خوشی وقتیه...

آرزویی ک تحقق یافت

صدای تلاوت قاری قرآن مسجد در گوش جانش می نشیند.آهی از دل بر می آورد.دیر زمانی است که به تلاوت قرآن مردان باسواد و انگشت شمار شهرش غبطه میخورد.درد بیسوادی و اُمی بودن چون خوره به جانش نشسته است.اکثر احکام دین را از بر می داند.به خوش اخلاقی و حسن خلق شهره عام و خاص است.لبخندی همیشگی زینت بخش صورت مهربانش است که هنگام شنیدن تلاوت قرآن از زبان دیگران رنگ می بازد.حسود نیست.غبطه می خورد.در دل با خود جمله...

شیطنت های معصومانه(۱۱)

سلام سلامی دوباره به خوانندگان دوست داشتنی سایت خاندان مجدی. انشالله به زودی این ویروس کرونا بساطش رو جمع کنه و دست از سر جهانیان برداره تا بتونیم دوباره دیدار ها رو تازه کنیم و دلی از عزا در آریم . خیلی خوشحالم که بعد از سه سال دوباره " قلم ها " فعال شدند و سایت احیا شده . حسابی دلم برای خوندن مطالب جدید و جذاب سایت تنگ شده . اگه یادتون باشه یکی از سرفصل هایی که قبلاً داشتیم و خیلی مورد...

یاد ایام – خانه قدیمی پدر بزرگ

خانه بابابزرگ از آن خانه های بزرگِ دورساز آجری با معماری قدیمی بود. از آن خانه هایی که وسط حیاطش یک حوض با کاشی آبی داشت و دور تا دورش پر بود از گلدان با گل های رنگ و وارنگ و یک باغچه بزرگ، پر از درخت نارنج و پرتقال و یاس سفید و محبوبه و شیپوری قرمز و یک درخت کُنار به چه بلندی به طوری که نصف حیاط به آن وسعت را سایه می انداخت. آن طرف حیاط...

یاد ایام – عمو عبدالمحمد قبیطی

امروز عکسی به دستم رسید که مرا با خودش برد به سالهای کودکیم. مدتها بود که فقط یک تصویر محو و نه چندان واضح از صورت «عمو عبدالمحمد قبیطی» توی ذهنم مانده بود اما هرچه با خودم و هزار توی ذهنم کلنجار می رفتم،این تصویر روشن و شفاف نمی شد.اما این عکس امروز بامن چه کرد! دستم را گرفت و بر قاصدک خاطره ها نشاند و برد به عصرهای جمعه.آن روزهایی که به قول مادرم هنوز صدام خیر ندیده روزگار مردم را...

سایت خاندان مجدی وکیف گمشده

ساعت هشت شب چهارم فروردین ماه زنگ تلفن خونمون به صدا در اومد پیش خودم گفتم حتما کسی میخواد بیاد عید دیدنی پیشمون ولی وقتی صدای مخاطبم را شنیدم که با زبان فارسی سلیس صحبت می کرد دونستم حدسم اشتباهه صدایی بسیار متین ودل نشین که با ادبیاتی بسیار فاخرعرض سلام نمودن وخودشونو را سهراب زاده معرفی کردن وازم پرسید با آقای محمد حسن مجدی نسب صحبت میکنم؟بهشون جواب مثبت دادم بهم گفت کیفی پیدا کردیم که محتوی تمامی مدارک...

هر کی یادشه دستش بالا

اگه دروغ میگم بیا انگشت بکن تو چشمم . با عمو زاده های خودمم .یا بگو دروغ میگی . خداوکیلی یادتونه رضا عمو میرزاعلی یه اکاردئون داشت دست هیچ کدوم مونم نمیدادش ؟یه سه چرخه هم داشت که چقدر برامون جذاب بودو اونوهم بهمون نمیداد؟ یادتونه خونه ی عمو میرزاعلی یه باغچه ی کوچیک وسطش بود که یه درخت نارنج بی خاصیت و میوه نده داشت وقتی ایام عید میشد زن عمو مهین خوش سلیقه با نخ نارنج به شاخه هاش میبست...

آری او را میشناسم

در پاسخ به مطلب این بانو را میشناسید؟ گاه واقعیات زندگی انسانی که در گذر زمان به خاطره ای برای بازماندگان تبدیل میشود ان چنان تلخ و گزنده است که خروار خروار شیرینی یارای مقابله با تلخی ان را ندارد.اری او را میشناسم .زنی دردمند و زجر کشیده که علیرغم تمام سختی های زندگی همیشه لبخند بر لبش بود و با شوخی هایی که غالبا به زبان ترکی میکرد دیگران را نیز شریک خنده اش میکرد.همین اخلاق خوشش باعث میشد...

اولین کامپیوتری که دیدم

طبقه بالای خونه عمم یه اتاق بود که پسر عمم (که دانشجوی رشته کامپیوتر بود) توش درس میخوند.البته از دید ما که بچه بودیم کامپیوتر نه تنها درس نبود که یه وسیله بازی خیلی پیچیده و جذاب بود . اولین کامپیوتری که از نزدیک دیده بودم تو همون اتاق پسر عمم بود که هر وقت واردش می شدیم می دیدیم که پشت مانیتورش نشسته و داره روی دکمه های صفحه کلید میزنه ....از صدای کلیدای صفحه کلیدش خیلی خوشم میومد...

خواجه بشیر مجدیان

امروز بعد از مدتها که به خودم قول داده بودم پیشش رفتم تنها باز مانده ذکور خواجه حسین درست حدس زدید خواجه بشیر مجدیان وقتی زنگ خونه را زدم کسی در را باز نکرد درب خونه را با دست زدم خودش در را باز کرد بهم گفت کی هستی گفتمش حسنم پسر غلامرضا نفهمید معلوم داد شنوایی شو تا حد زیادی از دست داده هر چی کردم نتونستم در برابر سیل سوالاتش که می پرسید کی هستی دووم بیارم ازم...

شیر زن خاندان مجدی

این حکایت مستندمربوط به75سال پیش می باشد در یکی از شبهای تابستان سارقی به قصد دزدی وارد خانه خواجه مندنی می شود همسر ایشان خاتون دختر خواجه جوهر متوجه ورود او می گردد ومنتظر فرصتی می ماند تا وارد عمل شود سارق مقداری از اثاثیه منزل را جمع اوری میکند وقصد خروج از خانه را می نماید که در این هنگام خاتون مانند باز شکاری در یک لحظه با چالاکی تمام بر شانه های دزد سوار می شود به طوریکه سارق...

آموزه های مادرم

از سر بچگی و به قول خودش« نادونی» معنی توصیه ها و آموزه هایش را نمی فهمیدم یا جدی نمی گرفتم .مادرم را می گویم .آنروزها(منظورم روزهایی که نه ماهواره بود نه اینترنت نه شبکه های متعدد تلویزیونی و نه پیامک ونهانواع واقسام برنامه های آموزشی ووو...) مادران برای بچه هایشان هم مادر بودند هم معلم اخلاق و هم مربی هنروهم مشاور وراهنما.هفت یا هشت ساله که بودم سوزن نخ رابه دستم داد و گفت:« فردا باید بتونی درز لباستو...

دفتر خاطرات کودکی -برگ سوم-گربه

سال 59 که جنگ شد مدتی را با خانواده ی خواهرم و شوهرش حاج محمدعلی و بچه هایش زندگی می کردیم و هروقت هم که موشکباران میشد اوقاتمان درزیرزمین خانه شان میگذشت گرچه باترس و دلهره توأم بود ولی به ما بچه ها که تعدادمان هم کم نبود حسابی خوش میگذشت شبهای شوادون وشام خوردن زیر نور فانوس و جمع گرم وپررونق بزرگترها که گاه همسایه ها و اقوام(که چون نمیدانم راضی به نام بردنشان هستند از نوشتن نامشان صرف...

چه کسی نظام مجدی را به قتل رساند؟

در این نوشتار از نام بردن افراد دخیل در این جریان بنا به ملاحظاتی خود داری نموده ام ونام آنها محفوظ میباشد برای چگونگی به قتل رسیدن نظام مجدی بایستی مختصری از جریانات تاریخی را بیان نمایم تا اشخاصی که به این دوران آشنایی ندارند تا حدودی در سیر این برهه از تاریخ قرار گیرند در زمان صفویه دو فرقه بسیار مشهور به نام حیدری ونعمتی که پیروان شیخ حیدر وشاه نعمت الله ولی بودند بوجود آمدند وپیروان این دو فرقه...

پرویز خان به یادتیم

به اطلاع خاندان عزیزوگرامی مجدی می رسانم که آقای پرویز مجدی فرزند مرحوم عبد الحسین وهمسر گرامی بانو شهلا مجدی به بیماری نارسایی کلیوی دچار گردیده و برای درمان به تهران عزیمت نموده اند به نیابت از طرف خاندان مجدی شفای عاجل این مرد نیکو را از خدوند منان در این روزهای عزیز خواستارم.

دندونهای بابام

پدرم بعداز فوت مادر که عمری را باهاش سر کرده بود خیلی بی طاقت شده بود بنده خداحق داشت همدم وهمرازش را بعد از سالها زندگی از دست داده بود وتنها شده بود و ماتمامی بچه هاش نتونستیم خلاء همسرش را براش پر کنیم تابستان بود وپدر به خاطر گرما فقط صبح ها چند ساعتی به دفتر کارش می رفت در یکی از این روز های گرم تابستان دندونهای خود راگم کرده بود وتلاش ما برای یافتن اونا بی نتیجه...

شیطنت های معصومانه (۱۰)

حکایات دوران کودکی پرشر و شور حامد ومن را میشه به صورت داستان های دنباله دار من و بابام در اورد .کودکی فوق العاده شیطان و بازیگوش که بیمارستان و دکتر و بخیه براش شده بود خونه خاله.اسر بر میگرداندم حامد یه شیطنتی میکرد که عقل جن هم بهش نمی رسید.به قول معروف از دیوار راست بالا مرفت.اگه الان کودکی با اون شیطنت پیدا بشه فوری بهش انگ بیش فعال میزنن و …… اما با اجازه شما برم سر اصل حکایت.د.تمیز...

یادی از بزرگ مرد دیروز

در سال 1378 بود که برای مراسم فاتحه خوانی مرحوم عمو باقر مجدیان آماده رفتن به آبادان شدیم . پدرم حاج محمد علی مجدی عده ای را از درب منزل حاج رشید و عده ای را از درب منزل حاج اسماعیل مجدی نسب و عده دیگری را از محله قلعه سوار مینی بوس کرد و رهسپار آبادان شدیم . نزدیک ظهر بود که به آبادان رسیدیم و به منزل آقا مهرداد پسر عمو باقر رفتیم .بعد از صرف نهار به اتفاق...

دفترخاطرات من ـ برگ دوم

کتلت با طعم جوراب تازه مستقل شده بودیم و درکنار خانه داری بایست به دبیرستان هم میرفتم آنروزها با آنکه جوان و پر انرژی بودم اما تجربه ی کافی نداشتم و مثل الان نمی توانستم برای عدم تداخل کارهایم با یکدیگر برنامه ریزی دقیقی داشته باشم یادم می آید یک روز سرم حسابی به کار گرم بود و یکهو که سر بلند کردم ونگاهم به ساعت دیواری افتاد مثل برق گرفته ها از جایم پریدم. تارفتنم به دبیرستان وقت زیادی نداشتم...

خاله هاجر

از کلاس خیاطی(روبروی دادگستری سابق)محل فعلی درمانگاه نشاط داشتم به سمت منزل برمی گشتم.نزدیک مسجد ملا علی شاه واقع در خیابان طالقانی که رسیدم یکدفعه متوجه شدم جوانی در حال سربه سر گذاشتن و اذیت کردن مرحومه خاله هاجراست من هم که تعصب مجدی گری و خاله دوستیم به شدت گل کرده بود به سمت جوان رفتم و تا می توانستم با کفش او را زدم سبس دست خاله هاجر را گرفته و فارغ از آنکه جوان به دنبال ماست...

یادی از زنده یاد حاج عبدالرحمان مجدی زاده

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز                 مرده آنست که به نکویی نامش نبرند همیشه سخنان  و خاطرات افراد بزرگ در زندگی روز مره ما جاری هستند بطوریکه که میگویی انگار دیروز این سخن را شنیدمانسان های بزرگ و سرشناس خاطرات نیکوی بسیار دارن که همچون بنده حقیر با اینکه هیچوقت آن انسان  وارسته را زیارت نکرده باشم از شنیدن خاطرات و نکوکاری هایش خوشحال و فرهمند شوم و حسرت  میخورم که چرا زیارت آن شخص نصیبم نشد مرحوم حاج عبدالرحمان مجدی زاده یکی...

دفتر خاطرات من – برگ اول

دراین روزگار که روزگار ،بدجوری دمار از روزگارمان درآورده است و دست که به دل هر کس میگذاری آخ وناله اش گوش فلک را کر میکند ،بهتردیدم برای دور شدن از این روزگار بی پیرِِ پیر درآور ،قدری خودمان به خودمان صفا دهیم و وقتمان را خوش کنیم و به اندازه ی ارزنی !!!هم که شده ناخوشیها را بگذاریم و بگذریم و اگر خدا توفیق دهد به اندازه ی ناچیز در حدّبال زدن کفتری تارسیدن لب پاشویه ی حوض ،دلها...

شیطنت های معصومانه ( ۹ )

حکم کنم حکم سلیمون کنم " حکم کنم حکم سلیمون کنم " نام بازی ای بوده است که در زمان های نه چندان دور در دزفول رایج بوده است . در زمان هایی که بچه ها شور و هیجان خود را در بازی های فیزیکی و درگیرانه همچون " هیش تی تی " ( کبدی ) ، " فیتال " ( هفت سنگ ) و گروز گروزاک ( قایم موشک ) صرف می کردند و از این راه سلامت جسم و...

یادایام – عمو رشید و عمو حسن

عمورشید و بود ویک دنیا مهر پدرانه بچه که بودم دوتا ((به به )) داشتم یکی مال خودم یکی هم عمو رشید که بهش میگفتم به به رشید توی دبستان به بچه ها میگفتم من دوتا به به دارم و آنها میپرسیدند به به یعنی چه و من میگفتم یعنی پدر و آنها با دهان باز متعجبانه بهم نگاه میکردند. بزرگتر که شدم بهم آموختند که باید بهش بگویم عمو . لفظم عوض شد اما عشقم نه .اما عمو عادت...

خاطره ای از پدربزرگ در ایام جنگ تحمیلی

در ايام جنگ زمانی كه عمليات كربلای 4 آغاز شده بود مثل عادت معمول صدام حسين كه با شروع هر عمليات رزمندگان مناطق مسكونی بخصوص دزفول را زير موشكهای 12 متری خود قرار مي داد ما به همراه چندی از اقوام كه از جمله خانواده پدر بزرگم ( مرحوم حاج حسين مجدی ) برای در امان ماندن از موشكهای صدام در منزلی كه در كنار دامداری و کارگاهمان در گاوميش آباد پدرم ساخته بود رفته بوديم . صبح طبق معمول پدر...

خاطره ای از مادرم

هفت ساله بودم واون موقع نه یخچالی بود ونه کولری ونه ماشینی ونه خیلی چیز های دیگه ظهرهای تابستون شبستون ناهار می خوردیم وشوادون می خوابیدیم وشبها توحیاط آجر فرش که خنکای آن از آب پاشی برروی آن ذوق زده مون می کرد شام می خوردیم وشبها بر پشت بام می خوابیدیم بر روز زمین کاه گل آن که وقتی آنرا آب پاشی می کردیم از بوی مطبوع کاه گل به وجد می آمدیم وتشنگی خود را با جرعه ای...

اموات هم بر اعمال ما آگاهند؟

اون روز از صبح کله سحر که برا خوردن سحری و نماز صبح بیدار شدم احساس کردم امروز از اون روزاییه که دل و دماغ هیچ کاری را ندارم .شما این روزا را تجربه کردین؟روزایی که دست و دلتون به هیچ کاری نمیره و فقط دوست دارین خودتون باشین و خودتون.نماز صبح را که خوندم بر خلاف روز های گذشته ماه رمضون به جلسه قرایت قران مسجد محل نرفتم و خزیدم تو رختخواب.حین خوابیدن با خودم گفتم امروز نه تلفن...

شیطنت های معصومانه ( ۸ )

نامشان " باد " و " زلزله " بود ولی دیگر " ویرانگر " نیستند زیرا دیگر الان بزرگ شده اند و زن و بچه دارند. این لقب را اقای محمد باقر مجدی نسب برایشان انتخاب کرد . سخن از محسن و احسان است . جوانان برومندی که لبریزند از تعصب طایفه و فامیل دوستی . چند روز پیش در ادامه ی سریال شیطنت های معصومانه به سراغ اقای عبدالرحمان مجدی و خانم نجمه مجدی ، پدر و مادر این دو عزیز...

بی نظیر ترین ماهیگیر دزفول بود

رود خانه دز در جوار شهر دزفول  رونق بخش این شهر در زمان گذشته و قبل از ساخت سد دز محل زندگی ماهیان فراوانی  بوده که روزانه مقدار زیادی از آنها صید ماهیگیران و بعنوان روزی آنها قرار گرفته است . یکی از ماهیگیران بنام سرزمین دزفول  مرحوم حاج حسین مجدی فرزند خواجه مندنی  که آوازه ماهیگیری اش شهره عام و خاص در دزفول بوده است. حاج حسین زمانی که ساکن دزفول بوده در منطقه قمش سر کنده با مرحوم خواجه...