داستان خانه ی ما

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف...

قیمت تجربه

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه باز نشسته شد دو سال بعد از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است مهندس این امر را به رغبت می...

۲۰ دلار!

ﭘﺴﺮﮎ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺑﺎ ،ﯾﮏ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﭙﺮﺳﻢ؟ ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ :ﺑﭙﺮﺱ ﭘﺴﺮﻡ. ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻟﯽ؟ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ؟ ﭼﺮﺍ ﭼﻨﯿﻦ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺍﻧﻢ. ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ؟ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ،ﺳﺎﻋﺘﯽ 20 ﺩﻻﺭ. ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﺵ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﻣﯽ ﺷﻮﺩ 10 ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ؟ ﭘﺪﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ...

شرط ازدواج

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.» مرد قبول کرد. اولین در طویله که بزرگترین در هم بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان...

سیم مشتاق سه تار چیست؟

فریاد بر می آورد که ملا حکم سنگسار مشتاق را صادر کرده و مردم به سوی او حمله‌ور می‌شوند و او را به بیرون از مسجد برده و در محلی به نام «تل خرفروشان» به همــــــراه مریدش درویش‌جعفر سنگسار می‌کنند.» و بدین ترتیب زندگی او به پایان می‌رسد. می گویند که مشتاق‌علیشاه قرآن را با نوای سه تار می‌خوانده است. جلال‌آل‌احمد در سفرنامه‌اش پس از حضور در مقبره‌ی مشتاقیه نوشته است: «اگر سیم چهارم سه‌تار را سیم «مشتاق» می گویند...

پدربزرگ در باره چه می نویسی؟

پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟ پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم! می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: – اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام. – بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دست بیاوری برای تمام...

چهل دانستنی عجیب و خواندنی

1-داوينچي همزمان با يک دست مي نوشت و با يک دست نقاشي ميکرد! 2- هيتلر از مکان هاي بسته وحشت داشت! 3- مار مي تواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند! 4- هر انسان تا 8 ثانيه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است! 5- اغلب مارها 6 رديف دندان دارند!! 6- وقتي به خورشيد نگاه مي کنيد 8 دقيقه قبل از آن را مشاهده ميکنيد 7- قلب ميگو در سر آن واقع است 8- ظروف پلاستيکي تقريبا 50 هزار سال در...

ابزار شیطان

گویند روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. کسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟» شیطان پاسخ...

با هم و برای هم زندگی کنیم

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد …. اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا...

داستان ضرب المثل کلاه گذاشتن

عبارت مثلي بالا در مورد افراد فريب خورده به كار مي رود . كسي كه به علت عدم توجه يا سادگي مرتكب اشتباه و متحمل زيان و ضرر شود در اصطلاح عامه گفته مي شود : كلاه سرش رفت و يا به عبارت ديگر كلاه سرش گذاشتند . چون ميزان فريب خوردگي زياد باشد صفت گشاد را هم اضافه كرده مي گويند : كلاه گشادي سرش رفت . در ادوار قديميه يكي از انوع مجازاتها اين بوده است كه به مقصر...

“هِر” را از “بِر” تشخیص نمی دهد

این مثل در رابطه با کسانی به کار می رود که بی سواد صرف هستند، معرفت ندارند و خلاصه قوه دراکه و تشخیص آنها تا آن اندازه ای ضعیف است که حتی دو کلمه ی ساده «هر» و «بر» را که شبانان می شناسند و محل به کار بردن آن دو را نیز می دانند از هم تمیز نمی دهند. صدای «هر» برای طلبیدن و خواندن گوسپندان است و صدای «بر» با لهجه و آهنگ مخصوصی که فقط شبانان می توانند...

قصه خر

قصه خر مربوط به خانواده دزفولی است که یک پسر دم بخت دارند .یک شب که پدر ومادر مشغول حرف زدن بودن (پسر خودرابه خواب زده )زن به مرد میگه پسرمان بزرگ شده باید زن بهش بدیم .مرد میگه که  فعلا وضع مالیم خوب نیست بایدصبرکنیم زن میگه بیایکی از"خرها" رابفروشیم وخرج عروسی کنیم.بعدازمدتی حرف عوض میشه وپسرکه خودرابه خواب زده یواش به مادر میگه :مادر  دوباره قصه خررابگید.(قصه به لهجه دزفولی ): زن:دسته ورزن یه کتی آروم گره.ارمخی یه سرکنیم...

فرشته ای به نام مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی...

داستانهای زیبا و عبرت آموز

1- در زمان قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اينکه عکس­العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي ­تفاوت از کنار تخته سنگ مي ­گذشتند. بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است ... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت. نزديک غروب، يک...

مرد نابینا

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.» روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا...

۵ حکایت از بزرگان ایران

1- طلبه جوان و دختر فراری شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر...

آلزایمر

چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود کلا یک ساک داشت ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی … گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!” گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی...

خنده بر هر درد بی درمان دواست

هیچوقت نتونستم مثل فیلما شیک مسواک بزنم! هر بار مسواک میزنم کم مونده از گوشام کف بزنه بیرون . . . آدم های قد بلند را برای خودشان دوست داشته باشید، نه به خاطر اینکه دستشون به کابینت های بالایی میرسه !!! رونوشت به مامانم :دی . . . یک بار رفتم استخر با دوستم. یهو خواستم با دوستم شوخی کنم، پیداش کردم و رفتم از عقب یه لگد بهش زدم بعد پرتش کردم تو استخر، خودمم پریدم روش باهاش درگیر شدم. یهو چشمم افتاد اونور دیدم دوستم کنار استخر نشسته! هیچی...

دزد کیه؟

در یک دزدیِ بانک در چین، دزد فریاد کشید: همه شما که در بانک هستید، حرکت احمقانه نکنید، زیرا پول مال دولت است ولی زندگی به شما تعلق دارد!! همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند. هنگامی که دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس مدیریت بازرگانی داشت) به دزد پیرتر (که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگ تر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم» دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، شمردن این همه...

زنگ تفریح

امروز رفتم از دستگاه خودپرداز پول بگیرم مبلغ رو زدم ۵۰۰۰۰ تومان . یه ده هزار تومنی داد! سه تا پنج هزار تومنی داد! پنج تا دو هزار تومن داد! پونزده تا هزاری! یه لحظه دلم واسه دستگاه سوخت،نزدیک بود پولو برگردونم تو دستگاه! طفلی خودشو کشت ۵۰ تومن منو جور کرد! . . . نمونه سوالهای رایج توی همه ی خونه ها این تلویزیون بی صاحاب واسه کی روشنه ؟ چی از جون این یخچال بدبخت میخوای ؟ کی لامپ دستشویی رو روشن گذاشته ؟ کی دمپایی دستشویی رو خیس کرده...

حکایتی از مولوی

پیرمرد تهی دستی زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آن ها فرج می طلبید و تکرار می...

تو رو خدا بخند

الان بچه هه ۷ ساله تخت دو نفره داره. زمان ما، میذاشتن ما رورو پاهاشون به حالت سانتریفوژ اینقد تکون میدادن تا پلاسمای خونمون جدا میشد میخوابیدیم _________________________________________ اﺳﺘﺎﺩ ﻣﯿﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻼﺱ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﻠﻮﻍ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺳﻤﺘﻪ ﭼﭙﻪ ! ؟ ﮔﻔﺘﯿﻢ : ﭼﻮﻥ ﻭﺍﯾﺮﻟﺲ ﺍﯾﻨﻮﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﺁﻧﺘﻦ ﻣﯿﺪﻩ !!!!!! ﺩﭼﺎﺭ ﯾﺎﺱ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﺷﺪ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ __________________________________ نکات ظریف پنهان کاری: اگه رو فرش یه پارچ آب ریختین: در کمال خونسردی یه بالش بزارین روش تا خودش خشک شه نمک ریختین؟ دیگه خودتون میدونین که! با دست بزنین پخش...

یک روز ی ….

روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم شرم خندیدن، به مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم. کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم. یک روز یه ترکه اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛ خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛ یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و...

زنی که پیش‌مرگ هیتلر بود

اشپیگل به تازگی در قالب گزارشی بخشی از زندگی زنی را منتشر کرد که یکی از 15 زن پیش‌مرگ هیتلر هنگام صرف غذا بود. صرف مارچوبه پوست‌کنده با سس مخصوص و کره ممکن است در نگاه نخست فقط غذای سنتی آلمان باشد اما در زمان جنگ جهانی دوم که مردم این کشور برای داشتن قهوه نیز با مشکل مواجه بودند و از مارگارین به جای کره استفاده می‌کردند. خوردن این وعده غذایی اهمیت ویژه‌ای می‌یابد. «مارگوت وولک» یکی از افرادی است که...

داستان زیبای مرد و مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ... مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ... توی...

او کسی نیست جز خود شما

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده کی...

داستان ضرب المثل باج به شغال نمی دهیم

گاهی دور زمان و مقتضیات محیط ایجاب می کند که آدمی به حکم ضرورت و احتیاج از فرد مادون و کم مایه ای تبعیت و پیروی کند و دستور و فرمانش را بر خلاف میل و رغبت اطاعت و اجرا نماید. ولی هستند افرادی که در عین نیاز و احتیاج زیر بار افراد کم ظرفیت نمی روند و عزت نفس و مناعت طبع خویش را برتر و بالاتر از آن می دانند که با وجود پاکدلان وارسته به دنبال روباه...

خلبان وپری خانم

امروز که روزنامه ها را ورق میزدم مطلب طنزی توجهموجلب کرد حیفم اومد شما اونو نخونید البته اینو هم بگم یه کم دستکاریش کردم یک خبر:یک خلبان قلابی در یک سایت همسر یابی که خودش را مهندس هوا وفضا معرفی وبا دادن وعده ازدواج به دختران دم بخت از آنها کلاهبرداری می کرد دستگیر شد -به نقل از جراید حالا ما به باز سازی یک صحنه از نحوه کلاهبرداری این خلبان قلابی از یک دختر ساده می پردازیم خلبان قلابی:سلام پری خانم (به...

دو داستان کوتاه

گنجشک و آتش گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم  و آن را روی آتش می ریزم !گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد! گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،...