او به راستی پدر بود؟؟؟

زمان چه زود می گذرد،چشم باز می کنی وبه خود می آیی،متوجه می شوی چیزی به پایان راه نمانده باید کوله بارت را برداری و بروی به جایی که شروعی دیگر را آغاز کنی.امشب با خواندن خاطره ای از خاله ی عزیزم (فروزان مجدی نسب) در سایت برگشتم به دوران کودکی ام.کودکی که با همه ی فراز و نشیب هایش چه زود گذشت و با گذشت آن به نوجوانی و جوانی و اکنون به میانسالی رسیدم سالهای کودکی را(از حدود...

سپاس از آقای مهندس مصطفی مجدی نسب

هنوز مدتی از پایان خدمت برادرم حاج منصور نگذشته بود که من نیز بایستی آماده رفتن به خدمت سربازی می شدم . بالاخره در تاریخ 51/12/16 من  نیز از دزفول عازم خدمت شدم . در آن روز موقع سوار شدن  از مسئولین سوال کردم که ما را برای دوره آموزشی کجا می برند که پاسخ دادند به  شاهرود می روید و من هم بیاد خواجه مصطفی پسر عمو ابوالقاسم افتادم که در آنجا ساکن بود و به پدرم گفتم که...

حاجیه خانم مهری مجدی نسب به دیار حق شتافت

با نهایت تاسف و تاثر در گذشت حاجیه خانم مهری مجدی نسب فرزند مرحوم خواجه محمدحسین و همسر مرحوم حاج عبدالرحمن ستاره را به را اطلاع کلیه عزیزان میرسانیم مراسم این عزیز از دست رفته روز سه شنبه ساعت 16 از درب منزل آن مرحومه واقع در خیابان ابوریحان نبش نبوت به سمت قطعه خاندان مجدی واقع در شهید آباد برگزار می گردد. مراسم فاتحه خوانی نیز از ساعت 21 الی 23 در مسجد مفید و حسینه لاستیک بران برگزار می گردد. از...

شیطنت های معصومانه ( ۶ )

اين مطلب را كه مي خواهم به رشته تحرير در آورم به نقل از پدر بزگوارم آقاي حاج محمدعلي مجدي نسب مي باشد كه به نظر من خاطره اي بسيار شنيدني است : ايشان نقل مي كند كه در دوران بچگي تقريبا" در سن 10 ؛12 سالگي من به همراه دو نفر ديگر از فاميل كه از دوستان صميمي من نيز بودند بنامهاي مرحوم خواجه هوشنگ مجدي نسب و خواجه پرويز مجدي براي بازي به نزديكي قبرستان رفته بوديم ؛ در...

شیطنت های معصومانه ( ۵ )

از اون روزی که دو سه گونی زغال را برا مصرف سال اوردن و زغال ها بر حسب اندازه و نوع مصرف مرتب شدن و گوشه زیر زمین انباری جا خوش کردن،وسوسه نوشتن با زغال های ریز و خوش دست بر روی دیوار های سفید و تمیز زیر زمین کوچیکه که ایام تابستون حکم اتاق پذیرایی بابا راداشت به دلم راه پیدا کرد.اما هر باری که دست به زغال میبردم ترس از پس لرزه ها باعث میشد اون را کنار...

قسمت دوم سفر به ایساتیس

در اولین دیدار از اماکن گردشگری یزد به دیدن مسجد جامع رفتیم. خیابان منتهی به مسجد پر از دکانهایی است که انواع صنایع دستی یزد را به فروش می رسانند؛ سفال، سرامیک، گلیم و جاجیمهای متنوع (در قالب کیف و زیرانداز..)، ترمه، دارایی و دستمالهای یزدی و ... ... و چه صفایی دارد این خیابان! گویی از پس قرنها هنوز صدای رهگذران، خریداران، فروشندگان و مردمان خداجویی که با شنیدن صدای اذان به مسجد میروند به گوش میرسد. بلندی مناره ها،...

خاطره ای از حاج مرتضی مجدی

تا چند سال پیش که ناراحتی قلبی نداشت یکی از اعضای گروه کوه نوردی ما بود وخدا وکیلی با توجه به سن وسالش تحرک بالایی داشتند ولی از روزی که قلب ایشان را عمل کردند ورزش های سنگین برای ایشان ممنوع شدو دیگر کمتر او را با خود به کوه میبرم خاطرات بیشماری از ایشان دارم با این مقدمه یکی از خاطرات خودم را برایتان نقل میکنم یادم رفت اسمشو بگم حاج مرتضی مجدی فرزند مرحوم خواجه ابوالقاسم سالی که مرحوم...

حلقه ی گمشده

 اومدن خواستگاری حمیده خانوم.خواهر شوهر کوچیکه.غریبه هم نبودن.داماد پسر عموی عروس بود .از همون دسته ادما که میگن عقدشون رو تو اسمون ها بستن . ابتدای امر عروس راضی به انجام این وصلت نبود ولی با پا درمیونی بزرگتر ها بعد از مدتی بالاخره عروس جواب بله را داد.جواب مثبت را به به گوش خونواده داماد که مدتی بود در انتظار بودن رسوندیم. بین ما و خونواده دوماد فقط یه دیوار حایل بود و بس.خونه داماد  هلهله وشادی به پا...

خانه ی پدری

بچه که بودیم وقتی امتحان های ثلث دوم را می دادیم و خیالمان از درس و مشق راحت می شد، مادرم دست من و خواهر هایم را می گرفت و برای خرید شب عید به بازار می برد. شور و شوق خریدن و پوشیدن لباس نو و دیدن ماهی قرمز و سبزه و تخم مرغ های رنگی، خستگی شش ماه درس خواندن را از تنمان می برد. از همان دوران کودکی شیرین ترین و لذتبخش ترین حسی که در روزهای پایانی...

خاطره ای عجیب اما واقعی

چندین سال پیش  در محله قلعه دختری لال  زندگی می کرد که متاسفانه روزی مورچه ای به طرز عجیبی وارد چشم او می شود و در آنجا لانه می کند و هر روز از چشم آن دختر مورچه خارج می شده و این باعث آذار و اذیت او گشته است . از قضا در همسایگی آن دختر زنی مهربان زندگی می کرده که هر روز سر آن دختر را روی زانوی خود قرار می داده و با حوصله تمام یکی...

زنی مهربان و دلسوز که مادرمان را خواهر بود

به آخرین ماه خزان سنه 1391 ، بر آن شدیم تا به قصد سفر از کناره های زیبای دز به سوی بادگیرهای کویر رهسپار گردیم. به سبب دوری راه، اراده همایونی بر این شد که بر پرنده آهنین بال نشسته و به مقصد پرواز کنیم اما .... ناگزیر بودیم به اهواز برویم! از دیگر سو به سبب گرانی "بنزین" این بیرنگ مایع گرانبها و کاهش تعداد پروازها و امکان تغییرات "عندالمطالبه" هواپیمایی، عطای طیاره را به لقایش بخشیدیم وبه دهان...

سپاس از یک مرد نیک

17 مرداد سال 1385 مصادف با ولادت حضرت مولا امیرالمومنین بود که من و مرحوم پدرم حاج محمد مجدی در شهر مشهد به زیارت آقا علی بن موسی الرضا مشرف شدیم . پس نماز ظهر ما به یک رستوران برای صرف نهار که در نزدیکی حرم بود رفتیم و پدرم موقعی که داشت سفارش غذا می داد  صاحب رستوران فامیل پدرم  را سوال کرد: پدرم پاسخ داد: مجدی که دیدیم آن مرد گفت آیا شما دزفولی هستید؟ پدرم پاسخ داد...

اموات خاندان مجدی

طبق تحقیقاتی که نموده ام187 نفر از افراد خاندان مجدی به دیار حق رفته اند از این تعداد 65نفر زن و 122 نفر مرد بوده اند این اموات در آرامستان های شهرستان دزفول و نجف اشرف به خاک سپرد ه شده اند اسامی این اموات به شرح زیر است 1-حیدر علی 2-نورعلی 3-محمد علی 4-حاج رشید بزرگ 5-حسین 6-زهرا 7-مبارک 8-حسین 9-میرزا 10-جوهر 11-محمدتقی 12-خورشید 13خد یجه 14-طلا 15-رضا 16-پاپی 17-ابوالقاسم 18-سلطان علی 19-حسن 20-سلطان 21-روبخیر 22-گل 23-جاسم 24-مندنی 25-نصرالله 26-مهدی 27-احمد 28-دختری 29-حسن گل 30-عطر گل 31-بی بی خاتون 32-سردار 33-کوچک 34-فاش 35-محمدحسین 36-مبارک 37-زری 39-محمد 40-احمد 41-غلامحسین 42-غلامعلی 43-گوهر 44-عزیز 45-حبیب 46-زیبا 47-طوبی 48-محمدعلی 49-طاهره 50-صدیقه 51-هوشنگ 52-هبت 53-میعاد 54-محمد حسین 55-رشید 56-حسین 57-حسن 58-میرزاعلی(عباس) 59-فاطمه سلطان 60-هاجرسلطان 61-زهراسلطان 62-نصرت 63-بتول 64-هادی 65-غلامرضا 66-نورعلی 67-حسن 68-سالار 69-دختری 70-حسن گل 71-عطرگل 72-محمدعلی 73-ناصر 74-غلامرضا 75-محمود 76-غلامرضا 77-عبدالرحمان 78-عبدالرحیم 78-عبدالحمید 79-هادی(علی) 80-فرامرز 81-محمدکاظم 82-تاج 83-سپهدار 84-عبدالحسین 85-شوکت 86-آهو 87-ابراهیم 88-همتی 89-محمدعلی 90-ابراهیم 91-نظام 92-همت 93-اسماعیل 94-فرزعلی 95-غلامحسین 96-شمش جان 97-صدرگل 98-غلامرضا 99-ملک 100-باقر 101-شیخ علی بزرگ 102-میرزا 103-شیخ نعمت 104-شیخ علی 105-نعمت الله 106-عبدالمحمد 107-بهار 108 -زهرا 109-شیخ کرم 110-شیخ فتح الله 111-برگ گل 112-محمدحسن 113-میرزا 114-عبدالرحمان 115-خورشید 116-والیه 117-گل 118-علی 119-مهری 120-ملک 121-ابراهیم 122-اسماعیل 123-گل گل 124-ملک محمود 125علی نقی 126-اسماعیل 127-ابراهیم 128-ملک 129جواهر 130-طلا 131-غلامعلی 132-شوکت 133-شیرعلی 134-رحیم 135-صفرعلی 136-محمود 137-رحیم 138-محمد 139-کاظم 140-نجدی 141-عباس 142-هیل گل 143-صدرگل 144-رخ گل 145-فاطمه 146-کبری 147-سهراب 148-بشیربزرگ 149-حسین 150-رضا 151-محمدعلی 152-محمد سلطان 153-مریم خاتون 154-زهرا 155-فاطمه 156-کریم 157-رحیم 158-محمد 159-رحمان 160-منور 161-طوبی 162-روبخیر 163-فاطمه 164-محمد...

خداحافظ…برای آخرین بار

صبح زود بود و سریس مدرسه دم در منتظر... دیرم شده بود و با عجله مشغول جمع کردن بودم. چند روزی می شد که بابابزرگ نورعلی و مامان بزرگ شوکت مهمان ما بودند و قرار بود آن روز راهی دزفول شوند. بابابزرگ که عادت به سحرخیزی داشت پشت میز تحریرم نشسته بود و یکی از کتابهای قدیمی ام را مطالعه می کرد..."قصه های خوب برای بچه های خوب"؛ کتابی که خوب یادم هست جلدی صورتی رنگ داشت. آنقدر عجله داشتم...

غذای آسمانی

خبر را صبح زود برا مادر اورده بودن. .خبر را کی اورده  بودو چی بود نمی دونم.با وجودی که خیلی بچه بودم  اما احساس میکردم خبر ،خبری ناخوشایند است که این چنین کام مادر را تلخ کرده.اون روز مادر دل و دماغ همیشگی اش را نداشت. انگار تو عالمی  دیگه داشت سیر میکرد.گاهی اوقات خیره می موند و گاهی  اوقات با خودش یه چیزا یی زمزمه میکرد.هر از گاهی موقع بازی از داداشام حسین و سردار جدا می شدم و...

شیطنت های معصومانه ( ۴ )

عادل رو که تازه به حـرف اومده بود برداشتم و رفتم خونه آقای دفتری.وارد هال ورودی که شدیم چند جوجه زرد و رنگی توی یه کارتن گوشه هال توجه عادل رو کاملا به خودش جلب کرد.چند دقیقه ای اونو بغل کردم و کنار کارتن موندم تا به خیال خودم از دیدن جوجه ها سیر بشه،بعد دستش رو گرفتم و رفتیم تو اشپرخونه.گرم صحبت با فرخنده بودم که یهو متوجه غیبت عادل شدم.صداش کردم و اونو تو هال ورودی پیدا کردم.اما...

شیطنت های معصومانه ( ۳ )

باد و زلزله نامشان " باد " و " زلزله " بود ولی دیگر " ویرانگر " نیستند زیرا دیگر الان بزرگ شده اند و زن و بچه دارند. این لقب را اقای محمد باقر مجدی نسب برایشان انتخاب کرد . سخن از محسن و احسان است . جوانان برومندی که لبریزند از تعصب طایفه و فامیل دوستی . چند روز پیش در ادامه ی سریال شیطنت های معصومانه به سراغ اقای عبدالرحمان مجدی و خانم نجمه مجدی ، پدر و مادر این...

چرا عاشق ریاضی شدم

کلاس چهارم دبستان که بودم در مدرسه دهخدا واقع در خیابان طالقانی فعلی بین هجرت وحضرت رسول درس میخواندم مدیر مدرسه آقای صراف زاده بودند ومعلم ما آقای احمد درگاهی که خدا هر دوی آنها را بیامرزد معلم ما بسیار جوشی بودند وبه هر بهانه ای دانش آموزان را تنبیه می کرد ودشمنی عجیبی با من داشت وعلتش نیز آن بود که در ریاضیات فوق العاده ضعیف بودم و نمراتم همیشه تک رقمی بودند وعجیب اینکه ککی مرا نمی گزید...

ثبت خاطرات و تجربیات فرهنگیان خاندان مجدی

با توجه به اينكه در خاندان معظم مجدي تعداد زيادي به شغل مقدس معلمي مشغول مي باشند ودرنتيجه در طول خدمت خود تجربه هاي زيادي كسب نموده و خاطرات شيريني از دانش آموزان و احيانا" خانواده آنان وهمكاران خود دارند و اين خاطرات و تجربه ها مي تواند براي ديگران مفيدولذت بخش باشد؛ لذا در صورت تمايل مي توانيد خاطرات و تجربيات گرانبها و خواندني خود را بصورت ديدگاه به رشته تحرير در بياوريد.

خیلی دور … خیلی نزدیک

زمانیکه دیده می گشاییم تا زمانیکه دیده می بندیم بسیار سریع می گذرد . در این چند ماه گذشته بارها و بارها برای تشییع پیکر دوستان ، اقوام و نزدیکانم به سراغشان رفتم . دیگر خبر مرگ برایم عادی شده است و بیشتر از گذشته مرگ را در کنار خودم احساس میکنم . نوشته های من شاید باعث رنجش خاطر برخی عزیزان شود اما یک واقعیت است که باید آن را قبول کرد . ثانیه را به دقیقه ، دقیقه را به ساعت ،...

یادی ازامدادگر شهید محمدرضا مجدی

امروز سالگرد رفتن توست . خیلی زود رفتی بیست و دوسال عمر زیادی نیست اما باید میرفتی کسی به تو نگفته بود «برو »خودت رفتی گرچه به زبان نیاوردی اما رفتارت نشان داد که اهل حالی اهل عملی و مرد میدانی از خود نمایی بیزار بودی این را وقتی فهمیدیم که دوست هم رزمت گفت موقع عکس گرفتن   با بچه ها تو جبهه محمد رضا خودشو قایم میکرد و جلو دوربین نمی ایستاد این را از زیر لبی خواندن...

شیطنت های معصومانه ۲

بعد از نوشته پسر عموی عزیزم محمود رضا مجدی نسب راجع به شیطنت های معصومانه وسفارش ایشان مبنی بر ادامه این کار بنده بر آن شدم چند موضوع از خود وبرادرانمرا در این مورد برایتان بیان نمایم 1- مرحوم مادرم علاقه زیادی به کلوچه های محلی داشتند وهر از گاهی در خانه خودشان درست می کردند و تنوری در پشت بام داشتیم که هم عروس ایشان بانو شوکت فتحی آنها را در تنور درست می کردند بعد از اینکه درست...

تاج خانم کویتی

سکانس اول : - ا مار باقر خبر دوری ؟ ( از مادر ( حاج محمد ) باقر خبر داری ؟ ) - بله ، بی خبر نیستم. - دقیقا" خبر داری ؟ - نه - همین الان برو و او را از نزدیک ببین . بلافاصله چادر زدم و از خانه خارج شدم و به منزل عمو باقر رفتم . با نگرانی در زدم . می دانستم نگرانی پدر بی مورد نیست . زنعمو ملکه در را باز کرد و وارد شدم. دیدن بی بی...

شیطنت های معصومانه ( ۱ )

خدا نکنه خوره ی " نویسندگی " به جونت بیفته . هر طرفو نگا می کنی فقط به فکر اینی که یه مطلب پیدا کنی . منو میگی تمام روزای هفته به چهارشنبه فک می کنم که چه مطلبی رو تو سایت بزنم که هم جذاب باشه و هم ارتباطی با خاندان بزرگ مجدی داشته باشه که ملموس باشه . گاهی وقتا موضوع رو پیدا می کنم ولی وقتشو ندارم که تحقیق کنم مثل موضوع " سابقه ی سکونت خاندان مجدی در...

خواب عجیبی که من دیدم

قبل از نوشتن این رویا به عرض برسانم موقعی که مشغول تهیه شجره نامه  بودم برای جمع آوری عکس های قدیمی خیلی تلاش کردم از جمله این عکس ها یکی مربوط به خواجه ابوالقاسم بود که بالاخره آقای غفور مجدی نسب لطف کردند وآن را به بنده دادند واما خوابی که بنده حقیر در روز جمعه ساعت 5بعد از ظهر در تاریخ 7/4/1387دیدم :مجلس عروسی بودو داشتم وارد مجلس می شدم جلوی درب منزل میز بزرگی بود و روی آن...

خاطره ای از مرضیه

مرضیه دختر مرحوم شادروان حاج نورعلی زمانی که 5 ساله بودند در محله قلعه مجاور منازل خواجه کریم وخواجه مندنی اقامت داشتند  ایشان صبح ها به منزل خواجه کریم می رفتند و در آنجا سر گرم بازیهای کودکانه خود می شدند و سپس به خانه بر می گشتند  مادر ایشان می گوید یکی از همان روزها مرضیه به خانه بر نگشت  به منز ل خواجه کریم رفتم تا او را بیاورم ولی خانم ایشان گفتند امروز مرضیه اینجا نیامده است...

پناه بردن سارق به مردم

روزی فردی برای سرقت تفنگ به خانه خواجه مندنی می رود خاتون همسر او که متوجه آمدن دزد می شود به هنگام فرار دزد از کول دزد آویزان می شود و او را محکم گاز می گیرد به طوری که دزد از این عمل او به شدت رنج می برد و از در خانه تا سر لوایه فریاد کمک, کمک کنید را سر می دهد.هنگامی همه مردم بیرون می آیند تا ببینند چه خبر شده است . خاتون را مشاهده...

کودک در تب می سوخت …

محمد علی سومین بهار زندگی اش را پشت سر می گذاشت . سال 1335 بود و ورود سربازان اجنبی بیماری انفولانزا را در شهر پراکنده بود و محمد علی _ به روایتی  _ اولین شخصی بود که این بیماری را از سربازان ، به ارث برده بود . زانوهای میرزا گهواره ی کودک شده بود . او را به خود می فشرد و از اینکه پسر ارشدش در سه سالگی در تب می سوخت ناراحت بود . در کنارش ، نورعلی ،...

یادی از یک انسان نکو

سال 1366 که در مجتمع آموزش عالی دهخدای قزوین قبول شده بودم به خاطر شرایط جنگی و تنها شدن والدینم وبعد مسافت و ... حسابی دلتنگ خانواده می شدم وحس غربت بومی دلم شده بود در این حال وهوای خاکستری روزی که بادوستی برای خریدمایحتاجمان به شهر رفته بودیم (توضیح اینکه مجتمع ما خارج شهر قزوین احداث شده بود) به تابلویی برخوردم که روی آن نوشته بود:دکتر منوچهر مجدی نسب  متخصص گوش وحلق وبینی ،پاسست کردم وجلوی تابلو ایستادم وبه...